من یه داداش دارم و یه آبجی

داداش محمدرضای من 10 سالشه .یه روز وارد اتاقم شدم ودیدم داداشم پای کامپیوتر نشسته

وداره یه مطلب تایپ میکنه ازش پرسیدم :داری چیکار میکنی ؟

گفت:ابجی یه مطلب در مورد عشق دارم مینویسم

گفت:می دونی من به این نتیجه رسیدم که عشق یه نیروی جاودانیه و هیچ جوری نمیشه از بین بردتش.

پس من می خوام به همه ی عاشقا بگم که به کسی عشق بورزید که ارزش عشق شما رو داشته باشه.

من هم مطلبش رو نوشتم تا واقعا به گوش همه ی عاشقا برسه.

حرفای محمدرضا که تموم شد مات و مبهوت   بهش نگاه می کردم که چطوری این حرفای قلمبه رو زده بود.

محمدرضا همیشه به من میگه آبجی تو جز اون آدمایی هستی که همیشه پای عشقشون  می مونن و تا آخرین لحظه وفادارن و این به من قوت قلب میده .امیدوارم یه روزی برسه که همه پای عشقشون با تمام وجود بمونن و هیچ وقت عهدی رو که بستن نشکنن.


 

نوشته شده توسط الهه آسمان در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت